لباس هات رسید!
دختر گلم دیروز ددی زحمت کشید و یه چمدووووووووون لباس و وسایل برا شما دختر گل من و بابا علیرضا از دبی آورد...
مامان اشرف و بابابزرگت هم اینجا بودن و همه کلییییییی ذوق کردیم از دیدن وسایل شما....
بابا محسن گلت که تا فهمید لباس ها داره می رسه ظرف نیم ساعت با یه جعبه شیرینی خودش رو رسوند...بابایی ات هم تازه با چمدون و یه جعبه شیرینی رسید و ما همه با هم وسائلت رو یکی یکی باز کردیم و نگاه کردیم و ذوق کردیم...من که از خوشحالی و هیجان داشتم واقعا از حال می رفتم..شما هم اون تو هی خودت رو می کوبیدی به من...مثل اینکه خیلی از خوشحالی ما خوشحال بودی دختر نازنازی من.
حالا نمی دونم که چطور می تونم صبر کنم تا اون روزی که شما بیای و من این لباس ها رو تنت کنم دخترم...قلبم دیگه پر می کشه واسه دیدنت و همه این دردهایی که می کشم رو با لذت تحمل می کنم چون می دونم دختر خوشگلمه که داره رشد می کنه و بزرگ می شه و خودش رو واسه اومدن پیش من و باباش که عاشقشه آماده می کنه....
گاهی فکر می کنم قلبم تحمل اینهمه عشق رو نداره...دیوونت هستم عزیز دل مادر.


لباس هات رسید!
