الناالنا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه سن داره

Elena my little angle

اولین تکون النا

1391/11/12 0:04
نویسنده : سالومه
271 بازدید
اشتراک گذاری

مامان قربون تو بشه که بالاخره روز 11 بهمن یعنی درست اولین روز از هفته 20 به وجود اومدنت به معنای واقعی تکون خوردی...

از 20 روز پیش که دکتر بودم و صدای قلبت رو شنیدم همش منتظر اولین تکون هات بودم...قبلا یه ضربه های دردناکی رو توی شکمم حس می کردم ولی چند وقت بود که ساکت و آروم بودی و بی خبر بودم ازت...

3-4 روز بود که دیگه واقعا نگران شده بودم...از هفته پیش که به خاطر آلودگی هوای تهران با مامان اشرف اومدیم شمال دیگه واقعا روزشماری می کردم برای تکون خوردن هات ولی دریغ دخترم از یه حرکت که دل مامانت خوش شه به خاطرشناراحت  خلاصه پریروز به مامان اشرف گفتم که ببین دیگه اینطوری نمی شه و باید بریم یه دکتر زنان تا من صدای قلب این بچه رو بشنوم و خیالم راحت شه...قرار بود که دیروز صبح دکتر پیدا کنیم و بریم پیشش ولی تا بیدار شدم مامانی یه سری لحاف و پتو گذاشت زیر کمرم و گفت نیمه نشسته بشم و هی شروع کرد به لمس کردن شکمم و انرژی دادن به شما...خبری نشد که نشد!!!!!!!!!!خلاصه مامانی رفت حموم و من دستم رو گذاشتم روی شکمم و کلی قربون صدقه ات رفتم..دیشبش هم چند بار با فکر تو از خواب بیدار شده بودم و قربون صدقه ات رفته بودم و خواهش کرده بودم که زودتر به خاطر دل مامی ات هم که شده یه تکونی به اون بدن نازنازیت بدی قربونت بررررررررررررم من ولی شما کماکان واسه خودت تنبل بازی در می آوردی...خلاصه من چند ساعت هی با شما حرف زدم و ازت خواهش کردم تا اینکه سر نهار دوباره اون درد آشنای قدیمی پیچید زیر دلم...بعدش هم حباب های کوچولو بود که می ترکیدن زیر شکمم و فهمیدم که دخمل گل من هوای مامان جونش رو خیلی داره هورا       امروز صبح که توی خواب و بیداری دستم رو روی شکمم گذاشتم یهو دیدم بعد از چند دقیقه شروع کردی به پشتک و وارو زدن...مامان جون شما همش دلت می خواد من بهت توجه کنم و قربون صدقه ات برم..از این لحاظ عین خودمی...تا بابایی سرش شلوغه و حواسش به من نیست باهاش قهر می کنم...تو هم وقتی حواسم بهت نیست می ری یه گوشه آروم می گیری ولی تا بهت توجه می کنم شروع می کنی عکس العمل نشون دادن..                                               بابا علیرضا فردا می یاد شمال دنبالمون تا برمون گردونه خونه...10 روزه اینجام و دلم برای خونه یه ذرررررررررررررره شده...برای بغل بابایی شما هم دلم خیلی تنگ شده...می دونم اونم دلش برای دخمل نازناززیش یه ذره است...فقط طفلکی خیلی کارش زیاد بوده این مدت و یه کمی سرما خورده...دعا کن مامان جون که حالش خوب شه و بتونه بیاد اینجا یه دو سه روزی استراحت کنه...  می دونی تنها چیزی که این روزا دلم به خاطرش گرفته اینه که برای تولد بابایی گلت تهران نبودم و اون تنها موند...به زور و به خاطر سلامتی شما من و تو رو فرستاد اینجا و خودش با اون همه کار توی اون شهر شلوغ و پر دود و دم تنها موند...کلی روز تولدش دلم گرفته بود و گریه کردم...آخه بابایی 35 ساله شد امسال...حالا ایشالا سال دیگه در کنار تو با هم 3 تایی جشن می گیریم و از دلش حسابی در می یاریم..خب؟؟

مامان قربونت بره النای من همش برام اون تو برقص و شیطونی کن....خیلی مشتاق دیدارتم...یکشنبه دیگه می ریم باهم سونوگرافی و روی ماهتو می بینم دخترکمقلبقلب                                                                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

النا جوجو
18 آذر 92 11:16
خدا حفظش كنه