الناالنا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه سن داره

Elena my little angle

النا آآآم می خوره

نفس مامانی شما خیلییی غذا خوردن رو دوست داری *از 18 آذر یعنی 6 ماه و 2 روزگی سوپ رو با آب بوقلمون برات شروع کردم الان سوپ بوقلمون و ماهیچه می خوری...مرغ خیلی بهت نساخت. این اولین سوپته..البته از دفعه های بعد پیاز توش حذف شد!       * از وقتی جعفری تو سوپت ریختم آنچنان لبتو موقع غذا می مکی انگار آبنباته..خیلی سوپ با جعفری رو دوست داری.   *قدت شده 70 سانت مامان جون. الان 8 کیلو و نیم هستی..عاشق اون قد و بالاته مامانت عشق من.   * یه هفته بعد از تولد 6 ماهگی خونه خاله زهره برات تولد گرفتیم.اینم کیکت:         * این روزا روزای مهمی برای خانواده کوچیک ماس...
28 آذر 1392

6 ماهی که گذشت

خوشگل مامان الان شما تو خواب نازی و مامان وقت کرده بعد از مدتها بیاد تو وبلاگت بنویسه     سرم خیلی به توفسقل شیطون بلا گرم بوده و همه وقت منو می گیری اتفاقات زیادی تو این مدت افتاده   * کوچولوی مامان شما روز چهارم تولدت بدجوری زدی گرفتی و 2 روز بیمارستان بودی...بعد روز 20 تولدت هم دوباره زردیت بالا رفت و متاسفانه 2 روز دیگه بستری شدی     * تا 2 ماهی یه کوچولو دل درد و اینا داشتی و جوش و بی تابی و همش دوست داشتی بغل باشی. 4 ماهه که شدی مامان تشخیص داد آلرژی داری و با یه سری رعایت الان خیلی بهتری     * ماه اول فقط 600 گرم وزن گرفتی ولی از ماه بعد جبران کردی و الان خدا رو شکر...
13 آذر 1392

1 ماه و 1 هفته و1 روزگیت مبارک

    عسل مامان این یادداشت رو چند وقت پیش برات نوشته بودم ولی وقت نکرده بودم بذارم:   دختر خوشگلم الان که دارم برات می نویسم توی بغلم خوابیدی و سرت روی شونه مه.. وقت نکرده بودم تا امروز که بیام اینجا و برات چیزی بنویسم این یه ماه گذشته زندگی ما از این رو به اون رو شده و با اومدنت یه عالمه عشق و شور و شوق، دل نگرانی و مسئولیت و البته خستگی و بی خوابی های بی پایان روآوردی دخترکم 2 بار بیمارستان بستری شدی به خاطر زردیت که سخت ترین روزها بود برای من..انگار قلبم از جا کنده شده بود و توی اون اتاق ان آی سی یو داشتن خنجر می کردن توش...بابایی هم کلافه بود و خیلی غصه دار بودیم ولی اصلا نمی خواستیم به روت بیاریم..اح...
2 مرداد 1392

فردا روز تولد توست

عزیز دل مامان و بابا...فردا صبح 6:45 دقیقه وقت اتاق عمل داریم..بابا عکاس و فیلم بردار هم هماهنگ کرده...مامان اشرف و بابا محسن هم 5 و نیم صبح میان دنبالمون تا با هم بریم بیمارستان  همه کارهامون انجام شده و آماده است...امشب هم مامان و بابای بابا علیرضا اومدن اینجا و سیسمونی ات رو دیدن و مامان بزرگت کلی برات ذوق کرد عزیزم به امید خدا فردا با هم ملاقات می کنیم دختر زیبای من تنها آرزوی مادرت سلامتی کاملته دوستت داریمممممممممممممممممممممممممممممم ...
16 خرداد 1392

فقط 2 روز مونده

فرشته کوچولوی مامان فقط 2 روز مونده تا تو رو توی آغوش بکشم و انتظار 9 ماهم به پایان برسه فقط 2 روز باورش برام سخته...از تصور اینکه توی دل مامانی دیگه نباشی تعجب می کنم و احساس می کنم جات تو دلم امن تره..می ترسم بیای بیرون و وجوت نازت اووووووخ بشه...چرا این حس رو دارم نمی دونم!!!!!!!!!!! خیلی ماشالا ماشالا بزرگ و سنگین شدی مامان جون و بهم فشار می یاری...ولی هی پیش خودم می گم ای کاش می شد طبیعی به دنیا بیارمت تا بتونی تا آخرین لحظه توی خونه گرم و نرم و پر عشقت بمونی و لذت ببری ولی خب این دیگه قسمتمونه که اینجوری بیای به دنیا بابایی نازنینت با یه انرژی باورررررررررر نکردنی مشغول تهیه و تدارک کاراشه...هر چی من خواستم رو انجام دا...
14 خرداد 1392

پنج شنبه 16 خرداد می یای تو بخلمووووووون

خوشگل مامان من و بابایی تازه از دکتر برگشتیم...دکتر شکم مامان رو معاینه کرد و گفت آب دور شما خیلی خوبه...پای مامانی هم ورم نداشت.فشارم هم خوب بود. معاینه هم کرد که گفت ترشحات هم عادی یه و خلاصه همههههههههه  چی خوبه و آماده برای اومدن شما. خانوم دکتر مهربونت روز پنج شنبه بهمون وقت داده تا بریم بیمارستان و همدیگه رو بالاخره بعد از 9 مااااااه ببینییییییییم. نمی دونی چه هیجان و استرسی دارم...یهو که دکتر گفت پنج شنبه دلم هری ریخت و استرس وجودم رو گرفت...اما بعد با بابایی رفتیم یه کمی خرید کردیم و شام گرفتیم و اومدم خونه با خاله پریسا صحبت کردم و الان آروم ترم.. از فکر اینکه یه موجود کوچولو که همه مسئولیتش با منه 4-5 روز دیگه...
11 خرداد 1392

آخرین جمعه من و بابای

فرشته کوچولوی مامان و بابا الان ساعت 3 صبحه و خبر بهم رسید که خاله شقایق هم به سلامتی زایمان کرد وسروش هم حالش خوبه و تپل و مپل توی بغل مامان جونشهههههه دخترم تو هم تا 5-6 روز دیگه حداکثر می یای تو بغل مامانی...خدا کمک کنه ایشالا سالم باشی عشق و نفس مامان ...ایشالا وجود نازنینت سلامت باشه و دور از هر مشکلی... این دکتر سونو گرافی که روز چهارشنبه رفتم پیشش و گفت معده شما متسع شده خیلی ناراحتم کرد و نگران ولی توکل به خدا می کنم...خودش حافظت باشه...تو امانت اونی دست من و بابا و هرجور که باشه ما تسلیمیم و امانت داریش رو می کنیم. مامان جون این روزای آخر روزای عجیبی هستن. دیگه حتی دلهره و اضطراب هم ندارم. با بابایی رفتیم عرفان امروز و ...
10 خرداد 1392