الناالنا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه سن داره

Elena my little angle

8 روز تا دیدار تو

عسل مامان فقط 8 روز تا دیدار با تو مونده تکونات کمتر شده و خدا رو شکر دردام هم منظم نیست و فکر می کنم راحت تا 16 خرداد که قراره بیای توی بغلم توی شکم مامانی بمونی نمی دونم چرا اینجوری شدم حتی هیجان هم دیگه ندارم فقط انتظار...انتظار دیدنت نگرانی اینکه آیا می تونم مامان خوبی باشم؟ می تونم از پس اینهمه مسئولیت بر بیام یا نه؟می تونم با عشق به همه سختی هایی که این 10 سال به خاطر فکر بهشون بچه دار نشدم مقابله کنم و خوشحال باشم تو زندگیم؟ به روز عمل و لحظه دیدنت فکر می کنم...به دردها و سختی های بعد از عمل و روزای بعدش که قراره عادت کنم به بودن یه نی نی و مامانش بودن و مدیریت کردن درد و ناراحتی و شلوغی های دورم... در هر حال این ...
8 خرداد 1392

تولدت نزدیکه!!

سلام زیبای مامان...ماه خرداد ماه تولد تو رسیده و واسه اومدنت روزها رو می شمارم عسلکم. امروز پیش خانوم دکتر مهربونت بودم و بهم گفت که دیگه باید کم کم منتظر شما باشم خانوم خانوما...دکترگفت احتمالا به خاطر دردهام می ذاره هفته آینده پنج شنبه یا جمعه که می شه 16 یا 17 خرداد تا خدا چی بخواد مامان جون برای دیدنت بی تابم دیگه...راستش رو بخوای الان ساعت 2 و نیم صبجه و من یه قطره کوچولو خون دیدم حالا منتظرم ببینم بازم هست یا اشتباه کردم و اگه بود که دیگه باید خیلی زودتر از 16 خرداد شما رو توی بغلم بگیرررررم.... اگه نبود هم که صبح می دوم می رم آرایشگاه و به کارام می رسم که منو غافلگیر نکنی یهو مادر جووووووووووون!!!! در هر حال من و ...
7 خرداد 1392

دخمل تپلی من

عشق مامان دلم درد می کنه و بی خوابی زده به سرم...شما امروز کمتر تکون خوردی ولی تازگی ها به شدت تکون می خوری و حرکاتت هم دردناک شده یه کمی!!! دیروز با بابایی سونو رفتیم و شما رو دیدیم ..مامان قربون اون صورت مثل ماه و انگشتای ناز دستات و وجود نازنینت بشه که مثل قرص ماااااااه می مونی عشق من    اینم عکس 4 بعدی از صورت ماهت..نمی دونم اون لبای غنچه و لپ های نازنازیت به کی رفته ولی احساس می کنم خیلی شبیه بابایی جوووونت باشی عسلم. دیروز توی 35 هفته و 3 روزگی وزنت 3043 بود ماشالا که دکی گفت طبیعی بخوام زایمان کنم شاید تا 4کیلو هم برسی ولی دکی خودم امروز گفت احتمالا 3800-900 می شی و گفت با این وزن و دور سر!!! که حدود 9 س...
31 ارديبهشت 1392

لباس هات رسید!

دختر گلم دیروز ددی زحمت کشید و یه چمدووووووووون لباس و وسایل برا شما دختر گل من و بابا علیرضا از دبی آورد... مامان اشرف و بابابزرگت هم اینجا بودن و همه کلییییییی ذوق کردیم از دیدن وسایل شما.... بابا محسن گلت که تا فهمید لباس ها داره می رسه ظرف نیم ساعت با یه جعبه شیرینی خودش رو رسوند...بابایی ات هم تازه با چمدون و یه جعبه شیرینی رسید و ما همه با هم وسائلت رو یکی یکی باز کردیم و نگاه کردیم و ذوق کردیم...من که از خوشحالی و هیجان داشتم واقعا از حال می رفتم..شما هم اون تو هی خودت رو می کوبیدی به من...مثل اینکه خیلی از خوشحالی ما خوشحال بودی دختر نازنازی من. حالا نمی دونم که چطور می تونم صبر کنم تا اون روزی که شما بیای و من این لباس ...
27 ارديبهشت 1392

رها کوچولو متولد شد

خوشگل مامان...قربون اون دست و پا زدن های مدام، سکسکه های اساسی و ویبره های عجیب غریب و شیطونی هات بره مامان... 3 روز پیش خاله پریسا اورژانسی مجبور شد رها کوچولو رو از شکمش درآره..رها فقط یه هفته از تو بزرگتر بود اما به خوبی شما ورجه وورجه نمی کرد..در هر حال دکتر تشخیص داد و فسقلی رو 10 شب روز دوشنبه درآوردن... وای مامانی یعنی شما الان اونقدری هستی؟ اینقدر ناز و ظریف و خوردنی بود...ولی من دلم نیومد بهش دست بزنم... تازه بچه بی حال هم بود یه کم... از اون روز بی تاب و ملتهب شدم تا تو رو ببینم در عین حال مدام دعا می کنم که زودتر از وقتش نیای بیرون عزیز دل مادر..دلم می خواد وقتی به دنیا می یاد تپلی و سالم و قوی باشی حسابی حسابی نم...
27 ارديبهشت 1392

1 ماه تا دیدن تو

دخترک مامان دیگه کمتر از یک ماه به اومدنت پیش من و بابایی مونده...این روزا همش دارم دعا می کنم که سالم باشی و سلامت به دنیا بیای. تنها دغدغه ام الان همینه. من و بابا کلی خونه رو برای ورود شما خوشگل کردیم. تغییرات ریز ریز دادیم و آماده ورودت شدیم... دوست ندارم خیلی زودتر از موقعت بیای ..قراره 19-20 خرداد شما متولد شی و من دیگه از 10 خرداد آماده ام..این اولتیماتوم مامانه که شما تا می تونی بمونی و رشد کنی و قوی شی. حالم از ماه های قبل خیلی بهتره...فکر می کردم ماه 9 خیلی سخت بشه ولی خدا رو شکر همه چی عالی یه..بابا مثل گل از من و شما مراقبت می کنه و نمی ذاره آب توی دلمون تکون بخوره. از اتاقت برات بگم که همه لباسات رو شستم و مامان اشر...
21 ارديبهشت 1392